يك قدم تا پشت خاكريز
دل دفتر ديده است . [امام علي عليه السلام]
 
 

اصلاً حواست نيست كه چيزي از ته مدادت نمانده است . خيلي وقت است داري فكر مي كني ؛ اما همچنان اين صفحه ي سفيد كاغذ است كه به تو لبخند مي زند . آخر مي داني ؟ گاهي وقت ها نوشتن خيلي سخت مي شود ؛ انقدر سخت كه تصميم مي گيري قلمت را كنار بگذاري ؛ اصلاً ننويسي و بي خيال همه ي حرف هايي شوي كه توي دلت مانده . شما را نمي دانم ؛ اما من هر وقت مي خواهم از آدم هاي بزرگ بنويسم ، اين طور مي شوم ... خيلي چيز ها را نمي شود شرح داد ، بايد دريا باشي تا بتواني از دريا بگويي . تقويم ها همين طور ورق مي خورند و هر روز كه مي گذرد ، بيش تر به قطره بودن خودت پي مي بري . 


 عكس ها ، وصيت نامه ها ، ياداشت ها ، دست نوشته هاي شهدا ... خيلي حرف براي گفتن دارند ... فقط چند تا گوش شنوا ... همين ...


 


بخشي از يادداشت هاي شهيد سيد مجتبي :


مي توان در حالي كه دشمن خاك ميهن اسلامي مان را متجاوزانه مورد هجوم قرار داده و جولانگاه تانك ها و نفربر ها ي خود قرار داده و سرباز هاي بعثي كافر ،‌ خواهرانمان را مورد تجاوز قرار داده و به پير و جوان ما رحم نكرده و امت به پا خاسته ي ما زير باران آتش گلوله هايش به شهادت رسانيده ، شهرهايمان را با خاك يكسان كرده ،‌ نزديك به سه ميليون امت حزب الله را آواره كرده و چهل ميليون ايراني را گرفتار نموده ،‌ دست از ستيز كشيد و به نبرد حق جويانه تا محو كامل آثار جنايات و تجاوز ادامه نداد ؟ مگر مي شود به عنوان يك مسلمان متعهد به خود اجازه داد تا به سرزمين هاي اشغالي فلسطين عزيز ،اسرائيل غاصب همچنان بتازد و مردم محروم و آواره و مسلمان فلسطين را هر روزه قتل عام كند ؟


هرگز نمي توانيم ساكت بنشينيم در حالي كه آن ها در خانه هاي خود اجازه ي نفس كشيدن هم ندارند . آري !‌ آن ها محكوم به مرگند ؛ زيرا مدافع ارزش هاي اسلامي اند ،‌ آن ها براي خدا مي جنگند و همانا پيروزي از آنِ‌ مسلمين است .


از پدر و مادر عزيزم كه عمرشان را صرف تربيت من نمودند ، عاجزانه طلب مغفرت مي كنم و اميدوارم در مراسم شهادتم ،‌موجبات شادي امام امت و امت شهيد پرور را فراهم نمايند .


... اي جوانان !‌ اي پسران و دختدان عزيزم !‌ اي نور ديدگانم !‌ما در جبهه حق عليه باطل پشت دشمنان را شكستيم و براي آرامش شما چه شب ها كه نخوابيديم . ما از شما دفاع كرديم ، ما از ناموسمان دفاع كرديم ،‌ ما همچون ياران رسول الله ( ص ) بوديم كه به جنگ بدريون شتافتيم . مي دانيد كه چه برادراني را از دست داده ايد ؟ مي دانيد چه خواهراني را ازدست داده ايد ؟ مي دانم كه مي دانيد غنچه هاي نشكفته اي را به زير تانك هاي بعثيون فرستاديم تا شما در آرامش به سر بريد . تا هيچ ابر قدرتي نتواند نگاه چپ به شما بكند .


من و تمام سربازان جان بر كف امام به فداي يك تار موي شما . بدانيد كه تا در سنگر نبرد هستيم ، هيچ نامردي نمي تواند از شما حتي يك قطره اشك بگيرد .


   مي دانيد كه تمام وجود من و تمام زندگي من و تمام آن چه دارم ، تمام و كمال به عشق شما ، به فرياد در آمده اند و هر چه بي رگي را از ديدگان شما به دور كشانيده اند .


دوستتان دارم ، به شما عشق مي ورزم ، غنچه هاي دلم را براي شما به گل تبديل مي كنم . يك لحظه اندوه شما تمام وجودم را مي شكند و اثري از من نمي گذارد . براي شما ، براي مادران شما ، براي اسلام شما ، براي امام شما ، براي جاوداني اسم شما ، اي فرزندانم نمي دانيد چه شب ها كه نخوابيدم و تحمل كردم درد ها و زخم هاي درونم را . نمي دانم با كدامين واژه ، با كدام جمله ، آن همه عشقي را كه به شما دارم ابراز نمايم . در هيچ واژه اي نمي گنجد ، در هيچ جمله اي نمي توان آن را بيان كرد . من و تمام پرستوهاي دلم به عشق شما به پرواز در مي آييم و در آسمان ، با تمام وجود شما را صدا مي زنيم


آري ! هر آنچه دارم فداي جوانان عزيزم . عزيزانم ! اي جوانان وارسته وطنم ! من فقط به عشق شما و حفظ اسلام شما درد ها و زخم هايم را تحمل مي كنم و طاقت مي آورم هر آنچه سختي است در اين عالم . دستان خسته و ناتوان پدرتان را با اطاعت از خداوند مهربان ياري بخشيد و مرهمي باشيد بر زخم هاي فرو رفته در پيكره جانم .


رهبر عزيزتان را ياري نماييد ، گوش به فرمان او باشيد و خدا را فراموش نكنيد . نماز اول وقت را رها نكنيد . وقت رها شدن روحم از زندان تنم به زودي فرا مي رسد و شما را به خداي بزرگ مي سپارم و به سوي تمام هستي ام پرواز مي كنم ...


 


به نقل از كتاب « علمدار آسمان »


ققنوس ::: جمعه 13/2/1387::: ساعت 7:46 عصر
 

نمي توانم ... راستش کار من نيست ...من حتي از پس گفتن حرف هاي دلم هم برنمي آيم ...مي خواهم بنويسم برايت ، اما ...  باور کن خيلي سخت است . اين که کلي حرف توي دلت داشته باشي و نتواني بگويي ... اين که خجالت بکشي از نگاه کردن به چشم هاي کسي ... مي داني ؟ هميشه بعد از سجاده ام ، کنار تو بودن را دوست داشته ام ... آخر کنار تو هم همان عطر سجاده ام مي آيد ... دلم مي خواهد ساعت ها بنشينم کنارت ... من باشم و تو باشي و آفتاب ... تو با سکوتت برايم از عشق بگويي و من از شرم نگاه کردن به چشم هاي گيرايت ذره ذره آب شوم ... نمي دانم چرا تا به تو مي رسم همه ي گفتني هايم را فراموش مي کنم ... انگار بايد همه ي تعلقاتم را بريزم دور ... اينجا ، کنار تو ، رها تر از هميشه  پرواز مي چينم از نگاهت ... لبخند که مي زني دلم بي قرار تر از هميشه مي کوبد به سينه ام ... لبخندت از جنس عشق است ... عشقي به عظمت بهشت خدا ...


* فکر مي کردم مي توانم بنويسم ، اما انگار اشتباه مي کردم ... همين چند سطر باشد در جواب دعوت وبلاگ شلمچه ...


ققنوس ::: سه‏شنبه 10/2/1387::: ساعت 3:36 عصر
 

يک روز از همين مسير رفتي ، يادت هست؟! ... آن روز که مي رفتي ، مادر دستش قرآن بود و ليلا آب ...بغض نشسته توي چشم هاي ليلا را يادت هست ؟! ... يادت هست چقدر بيتاب بودي و بيقرار ؟! ... و چشم هاي ليلا چقدر آرام و بغض کرده و سنگين ؟! ... آن روز که رفتي ، مي دانستم که برمي گردي ... از همين مسير هم برمي گردي ... ليلا هم مي دانست ... چشمانش ، همين مسير رفتنت را هر روزآب و جارو مي کردند ، به اميد آمدنت ... حالا آمده اي ... بي قرار رفتي اما چه آرام برگشتي ... آسمان ، آمدنت را جشن گرفت روي شانه هاي شهر ... وه که چه شکوهي داشت رقص قطره هاي باران توي چشم هاي ليلا ... چشم هاي ليلا هنوز هم آرام است و بغض کرده و سنگين ... نگاهش اما ديگر به کوچه ها نيست ... نگاهش اين بار به آسمان است ... به انتهاي آسمان ... جايي که نشسته اي و به غبار نشسته روي قلب شهر لبخند مي زني ...


ققنوس ::: جمعه 6/2/1387::: ساعت 10:30 عصر
 

آرامشي که توي ناآرامي باشد ، عجيب لذت بخش است … مي خواهم از اروند برايت بگويم . اروند ناآرام … اروند وحشي … اينجا دلت را که رها کني ، توي همين موج ها بالا و پايين مي رود و گم مي شود … اروند ناآرام ، بدجوري دلت را آرام مي کند … قصه ي اروند ، قصه ي والفجر 8 است و فتح فاو … قصه ي شجاعت 3000 غواص … قصه ي 78 روز دلدادگي … قصه ي وضو  در فرات ، نماز در کربلا … همين قصه هاست که دلت را رامِ اين رودخانه ي وحشي مي کند … جغرافياي دلت را اينجا بهتر مي شناسي …


قصه ي اروند ، قصه ي عشق است . اين قصه کمر واژه هايم را مي شکند . واژه کم مي آورم وقتي مي خواهم از عشق بنويسم …


قلم را آن زبان نبود که سرّ عشق گويد باز             وراي حدّ تقريرست شرح آرزومندي


بدجوري توي اين کلمه ها گير کرده ام … انقدر که مجبورم دست به دامن اين سه نقطه ها بشوم ، تا همه ي حرف هايي که من نمي توانم بگوم را برايت تصوير کنند …


اروند خيلي حرف ها براي گفتن دارد … اروند غزل عشق مي سرايد براي دل هاي مجنون … نگاهش يادم مي آورد که ياران عاشقي را تمام کردند و ما هنوز اندر خم همان يک کوچه مانده ايم … همان يک کوچه که اسمش را گذاشته اند زندگي … انقدر گير کرده ايم توي اين کوچه که يادمان رفته از خاک تا افلاک فقط يک قدم است … يادمان رفته که هنوز هم مي توان آسماني شد … هنوز هم مي توان شهيد شد ، دل را بايد صاف کرد …


 


ققنوس ::: چهارشنبه 4/2/1387::: ساعت 4:0 عصر
 

 


مي گويند اينجا طلائيه است . اتوبوس مي ايستد … چفيه ام را با اين نيت که خاک طلائيه رويش بنشيند برمي دارم و …


کمي آنطرف تر سه راهي شهادت است … عجب حکايت شيريني دارد اينجا  … حکايت دلدادگي و عروج  …حکايت مرداني که مست عشق بودند و سراپاي وجودشان بي تاب ديدار … حکايت دست هاي بريده ي عباس هاي زمان … اصلاً اين سرزمين ، همه اش به نام عباس (ع) است ؛ قصه اش را راوي برايمان گفت …


اين سطرها را مي نويسم تا قصه ي چفيه ام را برايت بگويم و خاک را … چفيه اي که آوردمش تا رنگ و بوي خاک بگيرد ؛ آن هم خاک طلائبه … بهترش مي شود طلاي طلائيه … امّا فراموشي را که خودت بهتر مي داني ؛ خصلت ديرينه ي آدم هاست …


دقيقه هاي آخر همنشيني مان با اين خاک آسماني بود … بايد راه اتوبوس ها مي شديم و من همچنان فراموش کرده بودم که فراموش کرده ام قولي که به چفيه ام داده ام و خاک را … اما مگر جاذبه ي اين خاک مي گذارد بي نصيب بماني ؟! آخر مسير است و من مبهوت چفيه اي هستم که لحظه اي پيش دور گردنم بود و حالا ، خودش ، بي آنکه من بخواهم … و بدانم … و بفهمم … روي خاک افتاده است … حالا اگر بخواهم هم نمي توانم باور نکنم جاذبه ي اين خاک را …


ققنوس ::: سه‏شنبه 3/2/1387::: ساعت 4:0 عصر
 
روي اولين صندلي اتوبوس نشسته ام . راوي مي آيد وسط اتوبوس مي ايستد و روايت گري مي کند براي بچه ها … براي نسل سومي هايي که راهي نورشده اند ، از نسل اولي هايي مي گويد که اين خاک را ف همين جايي که خيلي ها بهش مي گوند بيابان را ، ديدني کرده اند و شنيدني … چشم هاي مشتاق بچه ها هم او را دلگرم تر مي کند 

من امّا حوصله ي گوش دادن ندارم . بيش تر دلم مي خواهد از پنجره ي اتوبوس ، بيابان !!! ها را ببينم و به حرف هاي نگفته اي فکر کنم که توي دل اين خاک هست …


بلند مي شوم و روي يکي از صندلي هاي آخر اتوبوس مي نشينم . نگاهم به راوي مي افتد ؛ هنوز دارد خاطره تعريف مي کند . صدايش را نمي شنوم اما لبخندش مي گويد که خاطره اش شيرين است  . اصلاً مگر مي شود از فرهاد هاي کوه کن بگويي و قصه ات شيرين نشود ؟!! … نگاهش ولي … نمي دانم لبخند روي لبانش را باور کنم يا اشک توي چشم هايش را …


انگار تعريف که مي کند ، چشمانش درد مي کشند …


انگار لبخند که مي زند ، چشمانش درد مي کشند …


انگار نگاه که مي کند ، چشمانش درد مي کشند …


راستش من نمي فهمم اين همه درد از کجا آمده اند توي اين چشم ها … راست ترش را که بخواهي من مي ترسم که بفهمم … امّا دردش را حس مي کنم . يعني دردش روي دلم سنگيني مي کند …نگاهم را مي دزدم که اين همه درد را نبينم … که خجالت نکشم … که شرمنده نشوم … که فراموش کنم امّا … هنوز هم تصوير آن چشم ها را مي بينم … چشم هاي درد کشيده ي يک نسل اولي که مي خواهد غيرت و استقامت و گذشت و عشق ياران سفر کرده را براي نسل سومي ها تصوير کند … دلم مي خواهد دردي را که آرام آمده و توي دلم جا خوش کرده است ، توي همين خاک ها خالي کنم … نگاهم را از چشم هاي درد کشيده ي راوي به سمت بيرون پنجره مي گردانم … بيرون ، ديگر بيابان نيست …


ققنوس ::: سه‏شنبه 3/2/1387::: ساعت 2:23 عصر
 

گاهي وقت ها ، دلت که مي گيرد از آدم ها ... خسته که مي شوي از دور و برت ... حالت که بهم مي خورد از دود و دم شهر ... دلت هواي يک گوشه ي دنج مي کند . دلت مي خواهد يک گوشه اي بنشيني جداي از آدم ها ، جدا از دور و برت ، جدا از دود و دم شهر ، جدا از همه ي چيز هايي که ذهنت را زنجير اين زمين خاکي مي کنند ...


اگر ديده اي مي داني که اينجا همان گوشه ي دنج است ... اصلاً اينجا يک گوشه از آسمان است که افتاده روي خاک ... اصلاً تر اينجا را خدا فرستاده برا من و تو ... هديه اي براي همان « گاهي وقت ها » ...


چون چشم تو دل مي برد از گوشه نشينان         دنبال تو بودن گنه از جانب ما نيست


براي همين است که هر وقت دلم مي گيرد ... هر وقت خسته مي شوم ... هر وقت دلم هواي آسمان مي کند ، ياد اينجا مي افتم ... همين خاکي که اسمش را گذاشته اند شلمچه ... همان هديه اي که خدا براي « گاهي وقت ها » ي من و تو فرستاده ...


ققنوس ::: سه‏شنبه 3/2/1387::: ساعت 1:0 صبح
 

مي گويند اينجا دو کوهه است . مي گويم مي گويند چون من نه مي فهممش و نه جرئت فهميدنش را دارم . مي ترسم فهمسدنش روي دلم سنگيني کند . مي ترسم بغضي شود که نتوانم بشکنمش . مي ترسم چشم خاکي من ، تاب درک عظمتش را ... و زيبايي اش را ... و عشقش را ... نداشته باشد ...


مي برندمان بالاي يکي از ساختمان ها . همه دور راوي حلقه مي زنند . راوي از دوکوهه مي گويد و همه غرور دوکوهه را حس مي کنند ... راوي از صبحگاه رزمنده ها مي گويد و دويدن هاشان ... و همه طنين گام هايشان ... و لرزش ساختمان ها را حس مي کنند ... راوي مي گويد کسي نمي داند چرا اسم اينجا را گذاشته اند دوکوهه ... کمي مکث مي کند و بعد راز اين اسم فاش مي شود . مي گويد اينجا دو کوه داشت : يکي حاج همت بود و ديگري حاج احمد ... آرام با دلم نجوا مي کنم که دوکوهه عجب اسم برازنده اي است ...


درست روبروي من ، يعني درست روبروي همين جايي که من ايستاده ام ، تصوير شهيد همت و حاج احمد روي يکي از ساختمان ها نصب است . ماجراها دارد اين سرزمين عزيز ... گفتم شهيد همت ؟ ... نگاهش را که مي شناسي ... و چشمانش را ... چشماني که معشوق به بهاي خودش خريد ... با نگاهش سنگيني کوله باري را روي دوشم حس مي کنم . کوله باري به عظمت خون سبکبالان عاشقي که يک شبه آسماني شدند ... او همچنان نگاه مي کند و من همچنان ايستاده ام ... اينجا دوکوهه است ...


* خيلي از حال و هواي جنوب دور شدم . شايد گذاشتن اين نوشته ها كمكم كنه ...


ققنوس ::: يكشنبه 1/2/1387::: ساعت 12:49 صبح
 

به نام خدا


سلام آقا ! مي خواهم بنويسم براي شما ... مي خواهم برايتان از زميني هايي بنويسم كه دلشان لاي اين هواي خفه گير كرده است  . به جدول و كوچه و بن بست و خيابان يك طرفه عادت كرده اند . برايشان فرقي نمي كند كلاغي قار قار كند يا به نغمه ي خوش قناري كوچكي جان بدهند . شنيده بودم كه فراموشي هميشه هم بد نيست ؛ اما اين ها كه مي گويم خدا را هم فراموش كرده اند . اينجا ، همه ي آن زميني ها كه گفتم ،‌ دنبال معجزه مي گردند . معجزه ... حق هم دارند ، وقتي جاي قرآن ها فقط روي طاقچه ها باشد ، براي چه دنبال معجزه نباشيم ؟... نمي دانم !‌... اينجا خيلي ها روي لاله پا مي گذارند ،‌بدون آن كه بدانند . چوب لاي چرخ حقيقت مي گذارند ،‌بدون آن كه بدانند . مي گويند :‌ بت كه نمي پرستيم !!!! بخدا قسم بت مي پرستند و خودشان هم نمي دانند . امامي چون شما ، آفتاب را به ميهماني چشمان حقيرمان آورده ؛ ولي افسوس ... خدا به دادمان برسد . شما كه يادمان داده ايد خوب باشيم و خوب بمانيم ؛ گناه ماست كه همه چيز را خيلي زود فراموش مي كنيم ... گناه از ماست كه زير چرخ هاي به قول خودمان « تكنولوژي » دست و پا مي زنيم و چشممان را به روي همه چيز مي بنديم ... جاي پيچك هاي دوستي ، جلبك هاي نفرت نشانده ايم و بي خبريم ... هر جمعه كه تمام مي شود ،‌افسوس مي خوريم كه چرا نيامديد ،‌ ولي بعد ... انتظار كشيدنمان را كه ديگر نگوييد ... خجالت مي كشيم از خودمان ...


بگذريم ! ... مي دانم همه ي آن ها كه مي خواهم بگويم و همه ي آن ها را كه نمي دانم تا بگويم ،‌خودتان خوب مي دانيد ... كوچك تر كه بودم گمان مي كردم كه شما از جنس خورشيديد ؛ اما حالا خيلي خوب مي دانم كه خورشيد از جنس شماست ... كاش زودتر بياييد و خورشيد را به عدالت تقسيم كنيد ...


اللهم عجل لوليك الفرج


ققنوس ::: جمعه 30/1/1387::: ساعت 12:51 عصر
 
يا الله ...

دليل غربتشان اهل خاك بودن ماست

نه بي مزار شدن ها ، نه بي پلاكي ها

به آسمان كه رسيدند رو به ما گفتند

زمين چقدر حقير است آي خاكي ها !

 


ققنوس ::: يكشنبه 25/1/1387::: ساعت 2:12 عصر

ليست كل يادداشت هاي اين وبلاگ
 
.:: منوي اصلي ::.
.:: آمار بازديد ::.
بازديد امروز : 5
بازديد ديروز : 18
بازديد کل : 580
.:: تا ديدار محبوب ::.
.:: درباره خودم ::.
يك قدم تا پشت خاكريز
ققنوس[10]
بهشون مديونيم ها ... يادمون نره ...
.:: لوگوي وبلاگ من ::.
يك قدم تا پشت خاكريز
.:: لينک دوستان ::.
.:: لوگوي دوستان::.

.:: نواي وبلاگ ::.
.:: اشتراک در خبرنامه ::.

نام:

ايميل:

 
.:: طراح قالب::.
مرکز نشر فرهنگ شهادت
مرکز نشر فرهنگ شهادت شيراز
مرکز نشر فرهنگ شهادت